اين روزها حكايت افغانستان زخمي است كه در پهلوي بشريت نشسته است . آدمي جز واگويه دردهايش در روزهاي تنهايي ودرد در ميان واژه ها و ترانه ها چه مي تواند بكند؟ براي مردم افغانستان امروز فقط ترانه هايي باقي مانده كه با آن آتش دلشان را بيرون مي ريزند . ترانه هاي غمگين ، ترانه هاي پردرد براي انسان هاي افسرده ، بي شادماني كه با هم زمزمه مي كنند :
بي آشيانه گشتم
خانه به خانه گشتم
بي تو هميشه با غم
شانه به شانه گشتم
عشق يگانه من
از تو نشانه من
بي تونمك ندارد
شعر و ترانه من
سرزمين من ! خسته خسته از جفايي
سرزمين من! بي سرود و بي صدايي
سرزمين من دردمند بي دوايي
سرزمين من !
سرزمين من !كي غم تو را سروده
سرزمين من!كي تو را گشوده
سرزمين من! كي به تو وفا نموده
سرزمين من !
ماه و ستاره من
راه دوباره من
بر همه جا نميشه
بي تو گذاره من
كنج تو را ربودند
از پي عشرت خود
قلب تو را شكستند
هر كه به نوبت خود