|
روح در اين فصل زاده، عشق در اين روز سر زده و زمان با وى آغاز شده است «سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز يك جشن ملى است، نوروز داستان زيبايى است كه در آن طبيعت و احساس و جامعه هر سه دستاندركارند.» « نوروز كه قرنهاى دراز است بر همهى جشنهاى جهان فخر مىفروشد، از آن رو هست كه يك قرار داد مصنوعى اجتماعى و يا يك جشن تحميلى سياسى نيست، جشن جهان است و روز شادمانى زمين، آسمان و آفتاب و جوش شكفتنها و شور زادنها و سر شار از هيجان هر "آغاز". نوروز گرم از بهار، روشن از آفتاب، لرزان از هيجان آفرينش و آفريدن، زيبا از هنرمندى باد و باران، آراسته با شكوفه، جوانه، سبزه و معطر از بوى باران، بوى پونه، بوى خاك، شاخههاى شسته، باران خورده پاك... در آن هنگام كه مراسم نوروز را برپا مىداريم، گويى خود را در همهى نوروزهايى كه هر ساله در اين سرزمين برپا مىكردهاند، حاضر مىيابيم ودر اين حال، صحنههاى تاريك و روشن و صفحات سياه و سفيد تاريخ ملت كهن ما در برابر ديدگانمان ورق مىخورد، رژه مىرود. ايمان به اينكه نوروز را ملت ما هر ساله در اين سرزمين بر پا مىداشته است، اين انديشههاى پر هيجان را در مغزمان بيدار مىكند كه: آرى هر ساله! حتى همان سالى كه اسكندر چهرهى اين خاك را به خون ملت ما رنگين كرده بود، در كنار شعلههاى مهيبى كه از تخت جمشيد زبانه مىكشيد، همان جا، همان وقت، مردم مصيبت زدهى ما نوروز را جدىتر و با ايمان بيشترى بر پا مىكردند؛ آرى هر ساله! حتى همان سال كه سربازان قتيبه بر كنارهى جيحون سرخ رنگ، خيمه برافراشته بودند و مهلب خراسان را پياپى قتل عام مىكردند، در آرامش غمگين شهرهاى مجروح و در كنار آتشكدههاى سرد وخاموش، نوروز را گرم و پر شور جشن مىگرفتند. تاريخ از مردى در سيستان خبر مىدهد كه در آن هنگام كه عرب سراسر اين سرزمين را در زير شمشير خليفهى جاهلى آرام كرده بود، از قتل عام شهرها و ويرانى خانهها و آوارگى سپاهيان مىگفت و مردم را مىگرياند و سپس، چنگ خويش را برمىگرفت و مىگفت: "ابا تيمار اندكى شادىبايد"! نوروز در اين سالها و در همهى سالهاى همانندش، شادىاى اين چنين بوده است، عياشى و بى خودى نبوده است، اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن اين ملت بوده و نشانهى پيوند با گذشتهاىكه زمان و حوادث ويران كنندهى زمان همواره در گسستن آن مىكوشيده است. هرگز خدا جهان را و طبيعت را با پاييز يا زمستان يا تابستان آغاز نكرده است. مسلما اولين روز بهار، سبزهها روييدن آغاز كردهاند، رودها رفتن و شكوفهها سرزدن و جوانهها شكفتن، يعنى نوروز. بى شك روح در اين فصل زاده است و عشق در اين روز سر زده است و نخستين بار، آفتاب از نوروز طلوع كرده است و زمان با وى آغاز شده است. و ما، در اين لحظه، در اين نخستين لحظات آغاز آفرينش، نخستين روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورايى نوروز را باز بر مىافروزيم و در عمق وجدان خويش، به پايمردى خيال، از صحراهاى سياه و مرگزدهى قرون تهى مىگذريم و در همهى نوروزهايى كه در زير آسمان پاك و آفتاب روشن اين سرزمين ما بر پا مىشده است، با همهى زنان و مردانى كه خون آنان در رگهايمان مىدود و روح آنان در دلهامان مىزند شركت مىكنيم و بدين گونه، بودن خويش را، به عنوان يك ملت، در تند باد ريشه برانداز زمانها و آشوب گسيختنها و دگرگون شدنها خلود مىبخشيم. در اين ميعاد گاهى كه همهى نسلهاى تاريخ و اساطير ملت ما حضور دارند، با آنان پيمان وفا مىبنديم و امانت عشق را از آنان به وديعه مىگيريم كه هرگز نميريم و دوام راستين خويش را به نام ملتى كه در اين صحراى عظيم بشرى، ريشه در عمق فرهنگى سرشار از غنى و قداست و جلال دارد و بر پايهى اصالت خويش، در رهگذر تاريخ ايستاده است، بر صحيفهى عالم ثبت كنيم.
|